
مرور اتفاقاتي که پيرامون تيم ملي فوتبال کشورمان از زمان استارت براي حضور در مرحله مقدماتي جام جهاني تاکنون نشان مي دهد که انتخاب هاي صورت گرفته براي رسيدن به آفريقاي جنوبي نه براساس مطالعه و منطق اصولي بود و نه براساس شايستگي و توانايي.
فوتبال ايران سالهاست از نفوذ يک ويروس خطرناک و کشنده به قلب خود رنج مي برد و متاسفانه هر چه جلوتر مي رويم اين ويروس بخش هاي بيشتري از بدن اين فوتبال بيمار را در بر مي گيرد و کار را تا جايي پيش برده است که براي رسيدن به جام جهاني و در شرايطي که راحت ترين راه را براي رسيدن داريم، بايد چشم انتظار نتايج ديگران باشيم و خوشبختي هايمان را از کشورهاي عربي گدايي کنيم.
حالا که حذف شده ايم و از رسيدن به جام جهاني محروم شده ايم حتما مي خواهيم مثل همه سالهاي گذشته کميته شکست تشکيل دهيم و به دنبال پيدا کردن دلايلي باشيم که البته هيچ وقت مشخص نمي شود و به سرانجام هم نمي رسد. همانطور که نتايج کميته شکست رويدادهاي ديگر ورزشي مشخص نشد و همانطور که نتايج ناکامي ورزش ايران در المپيک 2008 راه بجايي نبرد و نهايتا به يک اطلاعيه اکتفا شد.
زماني که فدراسيون بين المللي فوتبال - فيفا - به فوتبال ايران خرده گفت که نبايد اجازه دهيد افراد غيرفوتبالي در مورد اين رشته پرطرفدار تصميم گيري کنند، ناراحت شديم و به جاي اينکه به دنبال حل اين مشکل باشيم آنچنان بهانه تراشي کرديم و آسمان و ريسمان را بهم بافتيم که خودمان هم يادمان رفت داريم سر فيفا را کلاه مي گذاريم البته سر فيفا که نه، سر خودمان کلاه گذاشتيم که باعث شديم همچنان در جا بزنيم و اجازه بدهيم غيرفوتبالي ها براي فوتبال تصميم بگيرند.
واقعيت اين است که فوتبال ايران به طور کامل تحت تاثير غيرفوتبالي ها قرار گرفته است و افرادي که ورزش را پايگاه خوبي براي پيش برد اهدافشان مي دانند وارد اين رشته پرطرفدار شده اند و به هر بهانه اي اظهار نظر مي کنند و به دنبال اهداف خودشان هستند.
از انتخاب اعضاي هيات مديره باشگاههاي بزرگ استقلال و پرسپوليس گرفته تا مديرعامل اين باشگاهها و بقيه باشگاه هاي که همين اخيرا و پس از قهرماني تيمشان به دلايل آنچه دخالت مسائل سياسي عنوان شده از سمت شان استعفا کرده اند و رفته اند.
مرروي بر روند انتخاب سرمربيان تيم ملي فوتبال کشورمان از ابتداي مرحله مقدماتي جام جهاني تاکنون نشان مي دهد که اين انتخاب ها نه براساس لياقت و شايستگي بلکه براساس احساسات و روابطي بوده است که حالا دودش به چشم فوتبال و طرفداران فوتبال ملي ايران مي رود.
هنوز يادمان نرفته که افشين قطبي در همان دوره اول سرمربي تيم ملي ايران شد اما به محض اينکه پايش را از نشست نهايي انتخابش بيرون گذاشت علي دايي که خودش هم بارها تاکيد کرده از سرمربي شدنش بي خبر بوده، به عنوان سرمربي تيم ملي انتخاب و معرفي شود و همين علي دايي دقايقي پس از شکست برابر عربستان بلافاصله حکم اخراج خود را دريافت کرد تا دوباره کاسه چکنم ، چکنم در دستان مسئولان ورزش بالا و پايين شود.
آمدن و رفتن محمد مايلي کهن و بيانيه هاي معروفش را ديگر همه بياد دارند و خوب مي دانند که چه اتفاقاتي در اين فوتبال بي در و پيکر افتاد.
با رفتن مايلي کهن اما بازهم نگاهها به سمت افشين قطبي چرخيد و او آمد با يک سال و خورده اي تاخير! و اين تاخير آيا نشانه اي بجز انتخاب غيرمنطقي و رابطه اي گذشته داشت؟ اگر افشين قطبي خوب بود و مي توانست تيم ملي را به جام جهاني برساند چرا همان اول نيامد؟ و اگر بد بود چرا در حساس ترين زمان به سراغ افشين قطبي رفتيم؟
آيا اين تصميم ها را افراد فوتبالي گرفتند؟ آيا فوتبالي ها نمي دانستند چنين رفتارهايي عاقبتش همين مي شود که بايد با چشماني اشک آلود پاي تلويزيون بنشينند و نتيجه را از ساق هاي بازيکنان عرب گدايي کنيم؟
فوتبال ايران همين است و تا زماني که دست غيرفوتبالي ها کوتاه نشود و متخصصين برايش تصميم نگيرند همين خواهد ماند. اين ناکامي اول فوتبال ايران نبود و آخري هم نخواهد بود. تا وقتي که افرادي بخواهند به خاطر منافع و اهداف خودشان براي اين فوتبال تصميم بگيرند و نفرات مورد نظرشان را بکار بگيرند ، آش همين آش است و کاسه همان کاسه.

